شبکه یک - 5 دی 1404

"روابط انسانی" و "مبارزات سیاسی" (الگوسازی امام باقر ع در رژیم اموی و امام هادی ع در رژیم عباسی)

از میلاد امام باقر ع تا شهادت امام هادی ع - دانشجویان دانشگاه فرهنگیان - ۱۴۰۴

بسم‌الله الرحمن الرحیم

چند معیار در ابعاد مختلف زندگی وجود دارد که زمان و مکان نمی‌شناسد. هزار و اندی سال پیش در حجاز یا عراق با حالا در ایران و جهان امروز هیچ تفاوتی نمی‌کند. ممکن است در بعضی از ابزارها و تجلیات تاریخی تفاوت کند اما اصل مسئله و معیارها همان است. و چون این ایام هم میلاد امام باقر(ع) است و هم شهادت امام هادی(ع) است، من از سیره این دو بزرگوار چند نمونه در باب بعضی از اصول تربیتِ هم فردی، هم اجتماعی، اعم از اخلاق عمومی یا مسائل سیاسی خدمت شما عرض می‌کنم.

ما گرفتار مسائل تعلیم و تربیتمان هستیم. چیزهایی برای ما خیلی مهم است که در حقیقت خیلی مهم نیست. چیزهایی در نظر ما بااهمیت یا کم‌اهمیت است که در آن سبک زندگی بسیار مهم است. گاهی چیزهایی را ارزش می‌دانیم که خیلی ارزش نیست و یک چیزهایی که بسیار باارزش است، ما خیلی ارزشمند نمی‌دانیم. و این که این‌ها با موافق و مخالف، چه در حوزه مسائل شخصی، چه اعتقادی و چه سیاسی چگونه مواجه می‌شدند. کجا مدارا می‌کردند؟ کجا قاطع و محکم می‌ایستادند؟ که گاهی ما این‌ها را با هم اشتباه می‌گیریم. حالا رابطه ما با ائمه در همین میلاد و عزا و این‌هاست؛ یعنی در میلاد این‌ها شیرینی می‌خوریم و کف می‌زنیم و بعضی مداحان می‌خوانند و ما هم حال می‌کنیم. در عزا هم باز می‌آییم همین‌طور، باز آنجا عزاداری می‌کنیم ولی باز هم حال می‌کنیم. و بعضی‌هایش را هم من دیده‌ام که اصلاً اگر نگاه نکنید و گوش کنید، معلوم نمی‌شود که راجع به چه کسی دارند کف می‌زنند یا اشک می‌ریزند؛ یعنی آهنگ و صداها و حال‌وهوا یک‌جوری است که آدم بدش نمی‌آید برقصد. در حالی که عزاداری و زیارت و این‌ها همه‌اش مقدمه است، وسیله است. هدف شناختن این است که چگونه می‌اندیشیدند، چگونه عمل می‌کردند، چه عملی را و چرا انجام نمی‌دادند. حدیثی از سیره و سبک زندگی این دو بزرگوار عرض می‌کنم؛ این‌ها را نمی‌گویند که بگوییم به‌به! چه امام‌های خوبی، چه آدم‌های خوبی بودند. او امام حداقل به قدر متیقن است. هدف ما از این بحث این است که سبک زندگی درست چگونه است؟ و چه الهامی و چه تعلیمی برای تربیت نسل امروز می‌توان گرفت؟ به خصوص که شما معلمان فردا در جامعه هستید.

اولین معیار را از امام باقر(ع) عرض می‌کنم. ما یک طبقه‌بندی در ذهن خود داریم که یک عده عالم هستند، اهل دقت‌های علمی و متفکر هستند، مربی هستند، مصلح اجتماعی هستند، اندیشه‌ورز هستند، معلم اخلاق هستند؛ یک عده‌ای هم نیروهای اجرایی هستند؛ یعنی روی زمین، کف خیابان، جامعه، کارگاه، مزرعه و... کار می‌کنند. یک چنین تقسیم‌بندی‌ای در ذهن ما هست. وقتی حکومت امام باقر(ع) را بازداشت کرد، از مدینه ایشان را به عراق و به بغداد بردند. خلیفه هم می‌خواست به اصطلاح بگوید ما مراقب تو هستیم مراقب رفتارت باش و هم احترام ظاهری می‌گذاشت که پسر پیامبر و عالم است، هم می‌خواست ایشان را تحقیر کند. بازداشت کردند، آوردند و یکی ‌دو جلسه هم برخورد کردند و بعد دید که امام باقر(ع) آدمی نیست که در این قضایا کوتاه بیاید؛ خیلی قوی و محکم ایستاده است، نه می‌ترسد، نه عصبانی می‌شود، نه منفعل می‌شود. بعد گفت حالا ما یک جشنواره ورزشی داریم. مسابقه‌ای بود، انواع مسابقه‌های رزمی از جمله تیراندازی. بهترین تیراندازها می‌آمدند مسابقه می‌دادند. می‌خواهم بگویم این‌ها معلم‌ها، ائمه و رهبران ما هستند و چندبُعدی هستند. به ایشان گفت که آقا به این جشنواره تیراندازی برویم. ایشان را بردند و تیراندازها تیرهایشان را انداختند. بعد خلیفه رو کرد به امام باقر(ع) گفت که: آقا! شما هم یک امتحانی بفرمایید. می‌خواست بگوید که اصلاً بلد نیست کمان را دستش بگیرد. اگر نزند که آبرویش می‌رود؛ بزند هم بیشتر آبرویش می‌رود. امام باقر(ع) فرمودند نه، من را معاف کنید. خلیفه گفت نه آقا! به جان خودتان اگر بگذارم؛ باید بزنید ببینیم. یک امتحانی، دست‌گرمی‌ای است. مطمئن بود تمام می‌شود. امام باقر(ع) که اصرار کرد، کمان را برداشتند و به سیبل تیراندازی کردند. جالب است، این که الان در فیلم‌ها و کارتون‌ها می‌بینید با انیمیشن و تکنیک‌های سینمایی می‌سازند، واقعیتش آنجا اتفاق افتاده است. این خبر را دشمن نقل کرده است، در منابع تاریخی حکومت بود. که می‌گوید ایشان یک تیر زد در وسط آن خال، دومی را زد روی اولی، سومی را روی دومی، ده تا تیر ایشان زده است و هر ده تا خورد توی خال؛ یعنی روی تیر قبلی. که اینجا هم خلیفه، هم این ژنرال‌هایش و همه خیلی جا خوردند که این آدم چه‌جوری است؟ این را ببینید، رهبران چندبُعدی هستند. و این‌قدر سیاسی و درگیر بود که آخرش حکومت ایشان را کشت.

در قدرت تحمل آدم‌ها و جذب آن‌ها و این که حتی با مخالف فکری، سیاسی و شخصی را هم ایشان چه‌جوری مدیریت می‌کردند. نقل شده است که یک شخصی از شام که همیشه منطقه اموی‌ها بوده و بیشتر این‌ها شیعه معاویه بودند و ضد اهل‌بیت بود، آنجا یکی از این‌ها مدینه آمده بود و در همان محله‌ای خانه داشت که امام باقر بودند. این گاهی خانه امام باقر می‌آمد که نزدیک هم بود، حالا جالب است، هم دشمن این‌هاست، هم فضیلت‌هایی که در این‌ها می‌بیند، نمی‌تواند از این‌ها دل بکند. نقل شده است که این هفته‌ای یک‌دو بار می‌آمد خانه امام باقر که نزدیک هم بود، خانه‌هایشان همسایه بود. صریح هم می‌گفت من شما را قبول ندارم. من دشمن شما هستم. اگر می‌آیم خانه شما برای این است که آدم خوش‌برخوردی هستی و متأسفانه خیلی دانشمند هستی! و گاهی من سؤالاتی دارم که کسی جواب آن را ندارد و من مجبورم اینجا بیایم ولی این را بدان طرفدار تو که نیستم هیچی، من متنفرم از شما، بیزارم. من با شما دشمن هستم. یعنی از حرف‌هایتان خوشم می‌آید، حرف‌هایتان قشنگ است ولی از خودتان بدم می‌آید. حالا جالب است، این آدم این‌جوری توهین می‌کند و می‌آید، امام باقر(ع) هم با لبخند هر بار که می‌آید می‌گوید: «بفرما بیا داخل.» دعوتش می‌کنند، می‌آید، به سؤال‌هایش جواب می‌دهند. آن شخص می‌گوید این که می‌آیم برای این است که خیلی دانشمندی، خیلی خوش‌بیانی، خیلی قشنگ حرف می‌زنی ولیکن یک‌ وقت فکر نکنی تو را قبول دارم. امام باقر با مهربانی می‌پذیرفتند. همین آدم از اخلاق و علم و بزرگواری امام باقر تحت تأثیر بود. می‌گفت من که از نظر سیاسی با این‌ها مخالفم ولی اگر مُردم همین آقا را بگویید بیاید به جنازه من نماز بخواند. متأسفانه آدم‌های خوبی‌اند ولی خب از نظر سیاسی ما این‌ها را قبول نداریم. یک‌ وقت نیمه ‌شبی بود، خانواده‌اش دیدند این حالش خراب است و توی اغما رفت! فکر کردند مُرد. گفتند دیگر قطعاً دارد می‌میرد. خانواده‌اش سریع صبح زود خانه امام باقر می‌آیند که آقا ایشان وصیت کرده که شما بیایید مثلاً نماز بخوانید ظاهراً تمام کرده است یا دیگر همین الان تمام می‌کند! امام باقر(ع) نماز صبح را خوانده بودند، مشغول تعقیبات بودند. آن‌ها گفتند که ایشان یک ‌همچین وصیتی کرده است. امام یک لحظه سکوت کردند، فرمودند که: نه، ایشان نمرده است. باز کرامت معنوی که چطور به پشت پرده‌ها اشراف دارند. فرمودند نه، عجله نکنید. بروید من خودم بعد می‌آیم. ایشان نمرده است، نمی‌میرد. بعد که مثلاً یک ساعت بعد رفتند آنجا، این هم به حال بیهوشی بود. امام او را معالجه کردند او نشست، فرمودند این غذاها را نخورد، این مشکل نیست، حالش خوب می‌شود و بعد که حالش خوب شد منزل امام باقر آمد و گفت من از بعد از چند تا تماس با شما فهمیدم که من در مسیر غلطی هستم ولی این تکبر و عقده‌های من نگذاشت بپذیرم. یعنی دشمن قطعی را با اخلاق و با علم و آگاهی و پاسخ به سؤالاتش، جلسه پرسش پاسخ، مزاحم، هر بار بیاید، هر بار هم توهین می‌کند ولی چنان برخورد می‌کنند که می‌گوید نماز من را همین بخواند. و بعد هم یک چنین تغییر مسیری داد و جزو شیعیان امام باقر(ع) شد.

ببینید، این‌ها همه مسائلی است که خب ما نمونه عینی و این‌جور چیزها، این‌جور اثرگذاری‌ها را خیلی کم می‌بینیم؛ که یک کسی هم محکم سر مواضعش باشد، هم با اخلاق و علم و سعه ‌صدر چه‌ جوری مخالف را به موافق تبدیل بکند. بعضی‌ها می‌گویند تبدیل مخالف به موافق منظورشان این است که مخالف دین، مخالف حق بشود موافقِ من. این که معنی‌اش این نیست که آن طرف تغییر کرده، معنی‌اش این است که تو تغییر کردی یا برایت مهم نیست هدف. هنر این کار امام باقر است که مخالف مکتب را از طریق تأثیرگذاری روی او به موافق مکتب تبدیل می‌کند؛ یعنی موافق مکتب می‌شود چون موافق من است ولی هدف این است که این در جبهه حق بیاید، نه این که برود برای تو کف بزند ولو در جبهه باطل باشد. چون بعضی‌ها می‌گویند فلانی‌ها عقایدشان غلط است، در جبهه باطل هستند ولی من یک کاری کردم برای من کف بزنند! ولی مواضع‌شان عوض نشده است. یعنی تو در باند آن‌ها رفتی. راجع به امام هادی(ع) که خیلی ایشان را خیلی کم می‌شناسیم. اولاً مادر امام هادی را دیدم یک شیخکی، یک شیخ نادانی به امام جواد توهین کرد و کلمات توهین‌آمیز پر از عقده به کار برده، که امام جواد(ع) دختر مأمون را به زور گرفت و آن زن اولی ایشان، او را مسموم کرد و کشت حالا ما بیاییم گریه کنیم؟!

ببینید. مأمون بعد از این که امام رضا را شهید کرده، برای این که امام جواد را کنترل کند، چون می‌دانست ایشان رهبر بعدی می‌شود، دخترش را به عقد ایشان درآورد؛ یعنی یک ازدواج تحمیلی و کاملاً سیاسی. چرا؟ بعضی از اعضای حاکمیت رژیم بنی‌عباس به ایشان اعتراض کردند که یعنی چه؟ پدرش که آمد، می‌خواستی به‌ حساب ازش استفاده سیاسی بکنی، او از تو استفاده کرد و مطرح شد. این‌قدر که دو سال بیشتر نتوانستی تحملش کنی. تو که اول گفتی حکومت را به امام رضا تحویل می‌دهیم، بعد ایشان را کشتی. حالا که از او خلاص شدیم، خودت آمدی باز پسرش را داماد خودت می‌کنی؟ آن هم به زور؟ وقتی این دامادت می‌شود، یعنی چه؟ یعنی اگر تو بمیری، این یا بچه‌اش می‌خواهند بیایند حکومت را بگیرند. مأمون گفت شما نمی‌فهمید، این یک اعجوبه است. امتحانش بکنید. این با این سن کم، سؤالی نیست که جواب ندهد. حالا اتفاقاً من اعلام کنم که این را داماد خودم کردم، اولاً این که من پدرش امام رضا را کشتم، این ضد او می‌شود؛ یعنی من گفتم ما که نکشتیم. من اگر کشته بودم، چطور پسرش را داماد خودم می‌کنم؟ ما نکشتیم. عزای عمومی هم اعلام کردند. این‌ها امام رضا(ع) را مسموم کردند. خب، این اولاً یک اعجوبه است. تمام علمای‌تان بنشینید با این آدم که هنوز یک بچه است باهاش بحث کنید، ببینید چه می‌گوید. و بعد این تنها فرزندی است که از علی‌بن‌موسی مانده و شیعه که الان برای ما یک خطر است، و همه ‌جا قیام مسلحانه کردند، این بعداً می‌خواهد رهبر آن‌ها بشود، شاید هم همین الان دنبالش هستند. خب این وقتی داماد ما باشد و در مشت ما باشد، معنی‌اش چیست؟ یعنی کل جریان علوی‌ها و شیعه و بنی‌هاشم، همه این‌ها عملاً تحت کنترل ما هستند.

خب، این ازدواج امام جواد که آن موقع هنوز یک نوجوانی بودند این ازدواج سیاسی تحمیلی است. و بعد آنجا این‌ها به عنوان حکومت برخورد نمی‌کردند. مأمون برای امام رضا عزاداری کرد، سه روز عزای ملی اعلام کرد، سیاه پوشید، این‌ها که نمی‌گفتند که ما کشتیم. خیلی به امام جواد احترام می‌کرد و... خب، این دختر خلیفه مأمون در خانه امام جواد(ع) آمده به عنوان عملاً هم جاسوس دستگاه که کل ارتباطات ایشان را، شیعیان و رفت‌وآمدهای این‌ها همه را کنترل کند و هم دیگر نزدیک‌ترین فرد به ایشان از داخل خانه گزارش بیاورد. امام جواد هم برخورد دفعی با ایشان نمی‌کرد. اولاً نمی‌توانست بگوید نخیر، من این کار را نمی‌کنم. چون معلوم بود که یعنی با همدیگر درگیر شدیم! ایشان نمی‌خواست آن فرصت را بهانه کند؛ ظاهراً احترام بود.

هیچ‌کدام از فرزندان امام جواد(ع) از این زن نبودند؛ یعنی از این بچه نیاورد. حالا یا برنامه خود امام جواد بود که فرزند ایشان نباید نوه خلیفه بشود. چون او می‌خواست یک بچه دورگه‌ای بین بنی‌عباس و بنی‌هاشم بیاید، شیعه را هم تحت کنترل بکشد، بگوید رهبرتان داماد ماست، شما خودتان هم آدم‌های ما هستید. امام جواد(ع) اولاً گفت که من که برمی‌گردم مدینه، زندگی من مثل کاخ پدر شما نیست. آنجا نه این غذاها را ما مصرف می‌کنیم، نه این رفت‌وآمدها را داریم و بیشتر وقت ما صرف مردم می‌شود، هم من، هم کسی که با من زندگی می‌کند. خب آمدند. اولاً امام جواد(ع) از ایشان بچه‌ای نداشته باشند. ازدواج کرد با خانمی که مادر امام هادی(ع) است و مادر حکیمه، جناب حکیمه است که سر قضیه جناب نرجس، نرگس مادر امام زمان است که خانم بسیار فهمیده‌ای است و موسی، فرزند دیگرشان که به نام موسای مبرقع مشهور است. مبرقع، یعنی کسی که همیشه صورتش را می‌پوشاند. این برادر امام هادی(ع) است چون دائم در مبارزه بود، مخفی بود، یک زندگی تماماً چریک‌وار بود و صورتشان را می‌پوشاند که شناسایی نشود. بعضی هم می‌گفتند ایشان از بس خوشگل بود و هر جا می‌رفت همه ماتش می‌شدند و خانم‌ها همه‌اش به او نگاه می‌کردند، ایشان عمداً صورتش را می‌پوشاند. این هم شایعه‌ای است که آن‌ها درست کردند. حالا هر چه بوده، هم خوشگل بوده، هم چریک بوده، موسای مبرقع برادر امام هادی است که بعضی شیعیان هم بعد از شهادت امام جواد سراغ او رفتند و او خودش گفت که نه، آن‌ها را طرد کرد. گفت دکان که باز نمی‌کنیم؛ رهبر خود من هم ایشان است. قضیه این است. مأمون دو- سه سال بعد مُرد، برادرش معتصم آمد. معتصم نمی‌توانست این بازی مأمون را ادامه بدهد، چون مأمون خودش یک آدم دانشمند پیچیده خطرناکی بود.

این یک آدم قدرت‌طلب بود، دید نمی‌شود و نوه مشترکی هم به وجود نیامد. ایشان هم بهانه دست حکومت نداد. خلیفه، یعنی حکومت، به دختر مأمون دستور داد یعنی گفت به ترور امام جواد کمک کن! و امام جواد را مسموم کردند. این اصلاً ترور سیاسی حکومتی است. آن وقت مردک می‌گوید بله ایشان زن دوم گرفته، زن اولش با زن دوم دعوا داشتند، حسودی بوده، زن اولش زده ایشان را کشته! حالا ما بنشینیم برایش گریه کنیم؟

خود امام جواد شهید می‌شود بعد مسموم و ترور می‌شود. آن برادر ایشان موسای مبرقع ترور می‌شود. فرزند ایشان امام عسکری شهید و ترور می‌شود، امام زمان که اصلاً در بازداشتگاه به دنیا می‌آید و بعد از آنجا مخفیانه ایشان را خارج می‌کنند که حکومت نزند.

خب حالا یک‌دو تا نکته هم از امام هادی(ع) عرض بکنم. یکی تعریف درست اخلاق. ببینید ما به چه کسی می‌گوییم متواضع؟ بعضی از کلیدواژه‌های اخلاقی را امام هادی(ع) تعریف کردند و این خیلی جالب است. الان می‌گویند آقا متکبر نباش، متواضع باش. ما به چه کسی می‌گوییم متواضع؟ به کسی که مثلاً با مردم خوش‌برخورد است، متکبرانه برخورد نمی‌کند، خیلی مؤدب است، همه‌اش اظهار کوچکی می‌کند، ما این را کافی می‌دانیم، می‌گوییم این آدم متواضع است. آموزه‌های امام هادی(ع) در سبک زندگی می‌فرمایند: «أَلتَّوَاضُعُ أَن تُعطِیَ ٱلنَّاسَ مَا تُحِبُّ أَن تُعطَى» می‌فرمایند تواضع ادا نیست؛ ادای متواضع درآوردن. بعضی‌ها تواضع می‌کنند، متکبرانه تواضع می‌کنند. یعنی همه‌اش اداست که مثلاً بگوید من خیلی مؤدبم اما قلباً متکبر است و بازی می‌دهد.

امام هادی(ع) فرمودند می‌دانید واقعاً تواضع چیست؟ این که هر چه برای خودت می‌خواهی برای دیگران، برای همه بخواهی. این تواضع واقعی است. تواضع واقعی یعنی من مثل شما، شما مثل من. من هیچ فضیلتی، هیچ برتری‌ای برای خودم قائل نیستم. اگر چیزی را من می‌خواهم داشته باشم، می‌خواهم همه داشته باشند. می‌فرمایند تواضع این است، ادا نیست که سرخ خم کنیم؛ آقا چاکریم، آقا نوکریم. بعضی‌ها از این کارها می‌کنند برای این که سواری بگیرند. امام هادی(ع) می‌فرماید که متکبر یعنی آدمی که خودش را از بقیه بالاتر و مهم‌تر و بهتر می‌داند، برای خودش یک چیزهایی می‌خواهد، برای بقیه نه. تواضع یعنی هر چه برای خودت می‌خواهی برای همه بخواهی. یعنی من هیچ کس هستم، من با همه مساوی هستم. من تو هستم، تو من هستی. ببینید یک بحث است. الان در بحث‌های اخلاقی و این‌ها چه‌جوری ما با هم تواضع و تکبر و این‌ها را چه‌جوری معنا می‌کنیم؟ ایشان می‌گوید ولو مؤدب باشی اما یک چیزهایی را برای خودت می‌خواهی نه بقیه، تو متکبر، دیکتاتور و خودبزرگ‌بین هستی.

با مردم چنان رفتار کن که دوست داری با تو چنان باشند. هر کاری بدم می‌آید از شما ببینم، همان کار را من با شما نکنم. در بازار، در خانه، این‌طرف آن‌طرف، از چی بدم می‌آید؟ خب بقیه هم از همان بدشان می‌آید. اگر آن کار با تو صورت بگیرد بدت می‌آید ولی همان کار را تو با بقیه صورت می‌دهی، خوشت می‌آید. امام هادی(ع) فرمودند این یک خط مرزی بین سبک زندگی ماست. نگاه ما به دیگران با نگاه ما به خودمان یکی باید باشد. یعنی همه همدیگر را مثل خودش بداند. بیشتر دعواها و مشکلات و اختلاف‌ها و گرفتاری‌هایمان برای این است که من یک چیزهایی را برای خودم می‌خواهم، برای بقیه نمی‌خواهم. یک چیزهایی که برای خودم بدم می‌آید، آن را برای دیگران بدم نمی‌آید. می‌فرمایند تواضع یعنی من با همه مساوی‌ام، همه با هم مساوی هستیم. مشکل تو مشکل من است. نه این که مشکل من فقط مشکل من است، مشکل تو هم مشکل خودت است. این یک نکته که امام هادی می‌فرمایند.

دو) انتقادپذیری؛ ما می‌گوییم که انتقادپذیر هستیم ولی واقعاً وقتی که یک نقد جدی می‌شود و احساس می‌کنم که این سلطنت من در همان حریمی که دارم به خطر افتاده، دارم زیر سؤال می‌روم، عصبانی می‌شوم. ولو فیلم بازی می‌کنیم، کنترل می‌کنیم که نه این‌جوری نیست! حالا بعضی‌ها مثل من که کنترل هم نمی‌توانیم بکنیم ولی بعضی‌ها که یک‌ کمی زرنگ‌تر هستند و بیشتر پدرسوختگی بلدند، ادا در می‌آورند که یعنی نه مشکلی نیست! ولی می‌گوید حالا حسابت را بعداً می‌رسم. به من انتقاد کردی؟ ببینید انتقاد دو جور است. یک‌ وقت یک کسی دارد حرف مفت می‌زند، اصلاً حرف بیخودی است، نقد نیست، اصلاً تو قرار بوده این کار را بکنی، رفتی یک کار دیگری داری می‌کنی ولی طلب آن کارت را داری؛ آن یک بحث است. تازه آنجا هم حالا این‌ها مراعات می‌کردند ولی خب باز حق داری تا حدودی منطقاً آدم عصبانی بشود. منطقاً، نه اخلاقاً. اما یک ‌وقتی هستش که نه، یک نقدی است که واقعاً وارد هم هست.

امام هادی به بعضی موالی، به بعضی از یاران و دوستانشان فرمودند که برو به فلانی، سلام برسان به او بگو که راجع به شما این یکی‌دو نقد و اعتراض شده و شما عصبانی شدی، ناراحت شدی که چرا به شما اشکال گرفتند. «عَاتِب فُلَاناً وَ قُل لَهُ إِنَّ ٱللَّهَ إِذَا أَرَادَ بِعَبدٍ خَیْراً إِذَا عُوتِبَ قَبِلَ.» برو به ایشان بگو و سلام برسان، بگو که اگر وقتی خدا می‌خواهد یک انسانی رشد کند، وقتی به او انتقاد و اعتراض می‌کنند، به‌ جای این که سریع گارد بگیرد و بخواهد مقابله‌به‌مثل کند، آرام باشد، فکر کند ببیند اگر وارد است، «قَبِلَ»، قبول کند. وقتی که به انتقادهای همدیگر گوش نمی‌کنیم و قبول نمی‌کنیم با این که می‌فهمیم حرفش حرف حساب است ولی من تسلیم نمی‌شوم، امام هادی فرمودند این روش هم سقوط اخلاقی، هم سقوط فرهنگی است و هم پشت آن سقوط تمدنی است. چون ما اشکالاتی داریم، اشکالات را نمی‌‌پذیریم. خب آن اشکالات می‌ماند، پدر ما در می‌آید. مثل کسی که بگوید آقا ماشین‌تان خراب است یک مشکلی دارد، بعد او بگوید نه ماشین خودت و بابایت مشکل دارد! خب قبول نکن، می‌روی وسط جاده می‌مانی. آقا این ساختار، این سیستمت اشکال دارد. خب عوض این که بگوید اشکالش چیست، بگو ببینیم، کمک کن راه‌حل پیدا کنیم، چه‌کار کنیم، چه‌کار می‌توانیم بکنیم؟ چه‌کار می‌توانیم بکنیم؟ به ‌جای آن می‌گوییم تو خودت اشکال داری، سیستم خودت، مغز و اعصابت اشکال دارد. خب این هم یک خط. خیلی از ماها واقعاً روحیه انتقادپذیری نداریم. یعنی وقتی به من انتقاد می‌شود، من این‌جوری برداشت می‌کنم که این دشمن من است، می‌خواهد به من صدمه بزند. باید حال این را جا بیاورم.

امام هادی می‌فرمایند که اگر این روحیه را در خودت، شخصی و اجتماعی پیدا کردی که وقتی سرزنش شدی، توبیخ شدی، به شما اشکالی شد، نکته مثبت آن را بگیرید و اشکال آن را برطرف بکنی، این معنی‌اش این است که مورد توجه خداوند و مورد محبت خدا هستی؛ یعنی داری رو به بالا حرکت می‌کنید. این روح انتقادپذیری و انعطاف. ما معصوم نیستیم، ما نابغه دهر نیستیم، ما همه‌چیزدان نیستیم.

یک نکته دیگر؛ رابطه دعا و معنویت با جهاد و سیاست است. از امام هادی(ع) پرسیدند که آیا زمان و مکان و شخص دعاکننده این‌ها تأثیر دارد در این که دعا اجابت بشود یا نشود یا زودتر بشود یا نشود؟ فرمودند بله. آن‌هایی که اهل عمل صالح و اهل عبادت هستند، حتماً دعای این‌ها فرق می‌کند با کسایی که نه نماز می‌خوانند، نه روزه می‌گیرند، نه عبادت می‌کنند و اهل هیچی نیستند. این‌ها فرق می‌کنند. صدای این‌ها یک‌جور شنیده نمی‌شود. بعضی زمان‌ها هم برای دعا مساعدتر است، مثل مثلاً ماه رمضان، بعد فرمودند مکان هم اثر دارد. دقت کنید! «إِنَّ لِلَّهِ بِقَاعاً یُحِبُّ أَن یُدعَى فِیهَا فَیَسْتَجِیبَ لِمَن دَعَاهُ.» یک جاهایی است، سرزمین‌هایی است که خداوند دوست دارد آنجاها دعا بشود و احتمال استجابت و اجابتش بالاتر است، پاداشش بیشتر است، معنوی‌تر است. بعد فرمودند یکی از آن جاهایی که خداوند دعا را راحت‌تر به آسمان می‌رود و شنیده می‌شود، کربلاست. آنجا که حسین(ع) در خون تپید. آنجایی که یک عده‌ای هفتاد در برابر سی‌هزار ایستادند و تکه‌تکه شدند و تسلیم نشدند. در سرزمینی که سرخ به خون شهیدان است، دعا بهتر شنیده می‌شود.

خب یک کسی بگوید آقا کربلا یک دعوای سیاسی بود سر حکومت بوده. امام حسین فرمود من با شما بیعت نمی‌کنم، حکومت تو را مشروع نمی‌دانم، اصلاً حکومت حق تو نیست. آن‌ها می‌گفتند نه، باید تسلیم بشوید. امام حسین فرمود که اعلام موضع می‌کنم همه بفهمند که «أَیُّنَا أَحَقُّ بِٱلخِلَافَةِ.» بین ما و شما چه کسی حق حکومت و رهبری دارد و برای خلافت صلاحیت دارد؟ شما اصلاً صلاحیت حکومت اسلامی ندارید، شما اصلاً مسلمان نیستید. فاسد و دزد هستید. من صالحم، ما صالحیم، ما در حکومت اسلامی ما می‌توانیم، نه شما، شما حکومت‌تان اسلامی نیست. «أَیُّنَا» خواهم اعلام کرد و خواهند دانست همه که «أَیُّنَا أَحَقُّ بِالوِلَایَةِ» یا «بِالخِلَافَةِ.» بین ما و شما چه کسی حق ولایت و خلافت دارد.

خب می‌گویند آقا سر حکومت دعوا کردید، یک کار سیاسی بود! شما گفتی این حکومت فاسد است، حکومت صالح این‌جوری است، آن‌جوری نیست. خب زدند شما را کشتند. حالا برای چی امام هادی می‌فرمایند که یکی از جاهایی که دعا شنیده می‌شود و قدرت معنوی آن خیلی زیاد است، آنجایی است که این خون‌ها ریخت؟ آنجایی است که این مجاهدین به شهادت رسیدند؟ کسانی که علیه حکومت فاسد، قیام مسلحانه کردند. این هم خیلی نکته مهمی است. همان کسی امام هادی را کشت که کربلا را به آب بست و خراب کرد. می‌دانید؟ همان حکومت. متوکل گفت اصلاً همین‌ها، همین زیارت حسین هم که می‌روند این بوی سیاسی، معنی سیاسی دارد. گفت از این به بعد هر کس کربلا زیارت حسین رفت، خودش و دوستان و شبکه و فامیل و همه‌شان را قلع‌وقمع کنید. آنجا نیروهای ساواک او در مسیرهای مختلف، جاده‌ها، فاصله‌های مختلف بودند، ببینند چه کسی از کجای دنیا دارد اینجا برای زیارت حسین می‌آید. می‌گرفتند، شکنجه، بازجویی، اعتراف کند با چه کسانی است؟ شبکه هستند یا... بعد هم این‌ها را یا زیر شکنجه می‌کشتند یا اعدام می‌کردند. دست این‌ها را قطع می‌کردند، پایشان را قطع می‌کردند. باز هم این‌ها می‌آمدند. بعد حکومت دستور داد، گفت اصلاً این قبر حسین، این کربلا اصلاً مشکل درست‌کن است. اصلاً هر کی می‌رود اسم حسین را می‌آورد، زیارت این می‌رود، بعدش دیوانه می‌شود و علیه ماها اسلحه برمی‌دارند علیه حکومت قیام می‌کنند. لذا اصلاً کلاً کربلا را خراب کنید. کل قبر سیدالشهدا را با خاک یکسان کرد. بعد گفت برای این که اصلاً معلوم نشود، کل آنجا را آب ببندید. مسیر رودخانه‌ها را تغییر دادند، زیر آب رفت که اصلاً دیگر هیچی تمام! ولی شیعه دقیق چنان علامت‌گذاری کرده بود که نتوانند محوش بکنند. و دوباره بعد از متوکل و حتی همان زمان از راه دور می‌ایستادند، جمع می‌شدند...

امام هادی(ع) می‌فرمایند که آنجایی که خون حسین و حسینی‌ها به دست یزید و حکومت یزیدی به خاک ریخت و این‌ها نترسیدند و هفتاد نفر جلوی ده‌هزار، سی‌هزار نفر ایستادند و سرهایشان بریده شد، سر نیزه رفت، آن سرزمین به خاطر این فداکاری‌های جهادی و این شهادت‌ها در دعا مؤثر است. این زیارت و عزاداری برای حسین با همه زیارت‌ها و عزاداری‌های دیگر فرق می‌کند.

نکته سوم از امام هادی(ع). فرمودند بسا ممکن است یک شخص، یک دستگاهی، یک حکومتی ظالم و فاسد باشد، دقت کنید، کثیف باشد اما تمیز حرف می‌زند؛ یعنی بلد است افکار عمومی را درست مدیریت کند. یعنی به زبان امروز، کار رسانه‌ای بلد است و احمقانه عمل سیاسی نمی‌کند. ظالم است، دیکتاتور است، فاسد است، دزد است اما هوشمندانه عمل می‌کند. بسا ممکن است «إِنَّ ٱلظَّالِمَ ٱلحَالِمَ» ممکن است یک شخص، یک دستگاهی، یک باندی، یک حکومتی ستمگر و فاسد و نامشروع باشد، اما با حلم، با آرامش و مهندسی‌شده حرف می‌زند و عمل می‌کند. جامعه یک کاری نمی‌کند مردم عصبانی بشوند، کنترل‌شان را از دست بدهند. یعنی یک ظالم است اما هوشمند. قدرت تدبیر دارد که افکار عمومی را مدیریت کند. فریب‌شان بدهد، آرام‌شان کند، دورشان بزند. زود تحریک نشود عصبانی و انعکاسی عمل نکند. بسا که یک دستگاه ظالم اما حالم و حلیم، بردبار، منطقی، آرام است، ولو دزد است؛ یعنی یک دزد باهوش. بسا که در یک مسیر مبارزه پیروز بشود. «وَ إِنَّ ٱلمُحِقَّ ٱلسَّفِیهَ یَکَادُ أَن یُطْفِئَ نُورَ حَقِّهِ بِسَفَهِهِ.» و این طرف ممکن است یک کسانی باشند حرفشان حق است، در جبهه حق است، ولی به لحاظ سیاسی احمق هستند. «سَفَه»، سفاهت یعنی احمق. سفیه است. با این که حرفش درست است، شعارهایش درست است، حق با اوست ولی شکست می‌خورد. تربیت اجتماعی سیاسی، هوش اجتماعی. آدم‌های خوبی هستند ولی یک‌ کمی مونگل هستند! آدم خوبی است، حرف‌هایش درست است، حق با توست ولی مثل این که شعور سیاسی اجتماعی، شعور رسانه‌ای، مثل این که عقل اجتماعی ندارد، نمی‌فهمد چه‌جوری باید حرف زد، چه وقتی باید چی گفت، چگونه باید فلان کرد. بهترین حرف‌ها را می‌آیی بدترین جا می‌زند یا بد می‌گوید. حرفت درست است ولی شکست می‌خوری. آن آدم کثیف‌ترین، بدترین حرف‌ها را ولی قشنگ می‌گوید، پیروز می‌شود. یعنی چی؟ یعنی امام هادی می‌فرمایند حق بودن لازم است اما کافی نیست. ممکن است حق دست آدم‌های سفیه باشد. حقانیت بدون عقلانیت ممکن است شکست بخورد. برحق هستی، تو راست می‌گویی، جبهه شما درست می‌گوید، شعارهای شما درست است ولی خودت مشکل داری، مشکل عقلی داری. نمی‌فهمی چه باید گفت، با کی، چگونه؟ این محاسبات را مثل که اصلاً بلد نیستی، آموزش ندیدی، فکر نمی‌کنید. یعنی می‌دانی چی می‌گویی، بلدی چی بگویی، حرف درستی است، اما بلد نیستی چگونه بگویی، کی بگویی. ولی دشمنت فاسدترین آدم‌هاست ولی چون افکار عمومی را درست مهندسی می‌کنند برنده می‌شوند و افکار عمومی خیلی‌ها خیال می‌کنند این‌ها درست می‌گویند. جای شهید و جلاد عوض می‌شود. جای ظالم و مظلوم عوض می‌شود.

خب این روایات را کدام یک از دوستان قبلاً شنیدند؟ هیچ‌کدام؟ خب هر سال هم برای دوازده امام عزا و دوازده تا میلاد و بعضی هم چند تا عزاداری می‌کنند! یعنی تقریباً در سال سی بار حداقل به نام این‌ها جمع می‌شویم. اصلاً نمی‌دانیم چی می‌گویند، چی گفتند.

امام هادی(ع) که اسم ایشان علی است، چرا می‌گویند هادی؟ هدایت‌گر است و لابه‌لای هزار شبهه و پیچیدگی‌ها چه جوری هدایت می‌کرد و راه را نشان می‌داد. چرا به ایشان می‌گفتند نقی؟ نقی یعنی چی؟ نقی یعنی پاک. یعنی یک شخصیتی است که دوست و دشمن، مردم، همه با این که دستگاه‌های تبلیغاتی مدام علیه این‌ها عمل می‌کردند، اما ایشان را به عنوان یک انسان پاکیزه، پاک، همه قبول داشتند.

خب، دقت کنید این الان یک مشکل ما هم هست، یک خطری را امام هادی می‌فرمایند: «إِطْفَاء نُورِ حَقّ بِسَفَهِهِ.» نور حق، مشعل حق دستت است ولی ممکن است سفیهی، به لحاظ سیاسی، به لحاظ رسانه‌ای احمقی. نمی‌دانی چه‌ جوری دفاع کنی، چه‌جوری جواب بدهی، چه‌جوری باید بحث بکنی. آن ‌وقت نور حق دست توست ولی این مشعل در دست تو خاموش می‌شود. «یُطْفَأُ»، اطفا، این در تاریکی خاموش می‌شود. خیلی بد است آدم در مسیر درست باشد، شکست بخورد؛ طرف در مسیر باطل است، پیروز بشود. بعد می‌دانید بعضی‌ها می‌گویند چطور می‌گویند حق بر باطل پیروز می‌شود در حالی که خیلی وقت‌ها در دنیا شما می‌بینید جبهه باطل بر حق پیروز شده؟ می‌گویند چطور پس می‌گویند حق بر باطل پیروز می‌شود؟ به نظرتان با این حدیث امام هادی جوابش چیست؟ گفتند حق بر باطل پیروز است، نگفتند جبهه حق همیشه بر جبهه باطل پیروز است. حق بر باطل پیروز است یعنی باطل اصلاً نمی‌تواند جلوی حق از خودش دفاع کند. یعنی ظلم نمی‌تواند بر عدالت پیروز بشود، چون حتی ظالم‌ها هم نمی‌گویند ما ظلم می‌کنیم، می‌گویند کاری که ما می‌کنیم عدالت است. خب اگر ظلم پیروز است، چرا صریح وقتی ظلم می‌کنی حاضر نیستی بگویی من ظالمم؟ طرف رشوه گرفته، اختلاس می‌کند، نمی‌گوید من فاسدم، می‌گوید حقم بود. یعنی کار بد را ما وقتی خوب نشان می‌دهیم، معنی‌اش این است که خوبی بر بدی پیروز است. و الا چرا صریح نمی‌گویی آقا من بدم، فاسدم، دزدم، همینی که هست. چرا نمی‌گویی؟

رژیم پهلوی ایران را به خاک سیاه نشاند، فروخت، خیانت کرد، می‌گفت می‌خواهیم پیشرفت کنیم. صدام آن همه جنایت کرد، می‌گفت برای عزت نمی‌دانم چیست! این آمریکا، این یارو روانی است، سگ زرد هر روز پارس می‌کند، پاچه و یقه یکی را در دنیا می‌گیرد، چی می‌گوید؟ حرف‌های بد که نمی‌زنند حرف‌های قشنگ می‌زنند که می‌خواهیم فلان کنیم، داریم با چی مبارزه می‌کنیم و... هیتلر همین‌طور بود. این اوباما خیلی شیک حرف می‌زد، همان جنگ‌ها رو، همان تحریم‌ها، همان جنایت‌ها را ادامه می‌داد؛ بعد این وحشی‌تر حرف می‌زند، باز هم سبک، همان عمل است. ببینید آل‌سعود صحبت می‌کنند حرف‌ها قشنگ است. اسرائیل، صهیونیست‌ها.

پس اگر حق پیروز نبود، شما که باطل هستید دارید جنایت می‌کنید، برای چی اسم حق، اسم خوب روی کارهایتان می‌گذارید؟ می‌گویند دزدها هم وقتی می‌خواهند اموال دزدی را بین هم تقسیم کنند، می‌گویند باید عدالت اجرا بشود. یعنی خودش ظلم کرده ولی می‌فهمد عدالت درست است. اگر ظلم درست است، خب بین خودتان هم بگو آقا هرکی قوی‌تر و ظالم‌تره بیشتر ببرد. چرا می‌گویند رئیس دزدها باید عادل باشد؟ برای این که عدل بر ظلم پیروز است. اما اهل حق بر اهل باطل همیشه پیروز نیست. یکی‌اش همین است، امام هادی می‌فرمایند ممکن است شما در جبهه حق باشی ولی عقل درستی نداری. شکست می‌خوری. یا به ‌قدر کافی فداکاری نمی‌کنی. شجاعت نداری، می‌ترسی. شکست می‌خوری. برنامه درستی نداری، شکست می‌خوری. افکار عمومی را درست نمی‌توانی مدیریت کنی، خب شکست می‌خوری. پس ببینید حق بر باطل پیروز است اما جبهه حق همیشه بر جبهه باطل پیروز نیست، شکست می‌خورد. چرا؟ یک موردش همین است، امام هادی(ع) می‌فرمایند که «بِسَفَهِهِ»، حرف‌هایت خوب است، آدم خوبی هستی ولی سفیهی. نمی‌فهمی که الان این موضع، این‌جور کار کردن، این‌جور حرف زدن، این یعنی شکست. او فاسد است ولی می‌فهمد چه ‌جوری عمل کند و چه وقت چی بگوید. این هم نکته بسیار مهمی است که ما در مسائل... چون بعضی‌ها خیالشان همینی که آدم خوبی باشم کافی است. نه، باید عاقل هم باشی، باید عالم هم باشی، باید ضریب هوشی‌ات هم بالا باشد، باید برنامه‌ریزی درست هم داشته باشی. من می‌خواهم قله را فتح کنم، نیتم هم خوب است، می‌خواهم بروم آن بالا آش نذری بدهم، ولی اصلاً تا الان کوه نرفتم، من مهارت کوهنوردی ندارم. خب نمی‌شود، آن وسط می‌میری. ای آقا هدفم خوب بود! هدفت خوب بود، وسیله‌ت بد بود. وسیله هم مثل هدف مهم است. حقانیت لازم است اما بدون عقلانیت نه. این هم درس دیگر ایشان.

نکته دیگری که از امام هادی(ع) در تعلیم و تربیت هست، فرمودند که کسی را نه در مدرسه، نه در خانواده، نه در جامعه تحقیر نکنید؛ وقتی کسانی تحقیر می‌شوند، جلوی جمع به آن‌ها توهین می‌شود، تحقیر می‌شوند، اگر انسان به جایی برسد که دیگر خودش با خودش بگوید ما که کسی نیستیم، من اصلاً یک آدم بی‌ارزشی‌ام. امام هادی(ع) فرمودند وقتی یک انسان از خودش مأیوس می‌شود، از آن لحظه خطرناک می‌شود. دقت کردید؟ می‌گوید من که دیگر کسی نیستم، آب از سر ما گذشت. این هر کاری ممکن است بکند.

«مَنْ هَانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ.» هرکس پیش خودش بی‌ارزش شد، تحقیر را پذیرفت، این که من بدم، من زباله‌ام، من هیچی نمی‌فهمم، من درست نمی‌شوم، من اصلاً به درد نمی‌خورم، من هیچ‌کاره‌ام، من کاری نمی‌توانم بکنم؛ این، این خطرناک است. امام هادی(ع) فرمودند مأیوس کردن یک شخص یا یک جامعه، یک نسل از خودش مثل کشتن اوست. نگذارید هیچ ‌کس ناامید بشود. معلم هستید، شما فردا معلم هستید، امام هادی فرمود حتی خطایی می‌کند باید این امید را درش زنده نگه دارید که همه چیز قابل‌جبران است. از خودت نباید مأیوس بشوی. درست می‌شود. از آن لحظه‌ای، از آن اشخاصی بترسید، از آن نسلی و جامعه‌ای بترسید و خطرناک می‌شود که خودش برای خودش دیگر ارزشی قائل نباشد. «مَنْ هَانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ.» یعنی خودش پیش خودش بی‌ارزش بشود. وقتی کسی دیگر برای خودش ارزش قائل نیست، به خودش احترام نمی‌گذارد، این هر خیانتی ممکن است بکند. هر جنایتی می‌کند. دست به پست‌ترین کارها می‌زند. برای این که خودش دیگر برای خودش ارزش قائل نیست. لذا این هم یک نکته مهم. هم در خانواده، هم در مدرسه، در جامعه، همه ‌جا.

فرمودند یک کاری نکنید یا مراقب باشید کسانی به خودش نگوید که توی خاک بر سر، هیچی نیستی، هیچی هم نمی‌شوی. یعنی ما نمی‌توانیم! «مَنْ هَانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ.» امام هادی(ع) می‌گویند اگر یک جامعه‌ای، یک نسلی پذیرفت که ما نمی‌توانیم، بعد دیگر واقعاً نمی‌تواند. گفت آقا ملت ایران کلاً این‌جوری است، ذاتاً این‌جوری است، درست نمی‌شود. بعد واقعاً درست نمی‌شود.

امام(ره) می‌گفت که اگر صادقانه گفتید ما می‌توانیم، بعداً می‌توانید. اگر گفتید ما نمی‌توانیم، واقعاً دیگر نمی‌توانید. چون خودت به خودت احترام نمی‌گذاری. وقتی خودت قبول کنی که من و ما به هیچ دردی نمی‌خوریم، هیچ کاری نمی‌توانیم بکنیم، بعد دیگر واقعاً نمی‌توانی. این هم نکته بعدی. «لَا تَأمَن شَرَّ...» امام هادی(ع) فرمودند که خطرناک هستند کسانی که برای خودشان دیگر ارزش قائل نیستند. مثلاً می‌گوید ما که آبرو نداریم، هر کاری حاضر هستند بکنند. من که چیزی نمی‌شوم، من که دیگر فرصتی ندارم! اصلاً اغلب این کسایی که دست به این کارها می‌زنند، این‌ها آدم‌های از اول این‌جوری نبودند که. خودمان هم اگر گرفتار همان روحیات و حالات بشویم، ممکن است همان کارها را بکنیم.

نکته دیگر، آیا همه افراد واقعاً به یک اندازه حرف حساب گوش می‌کنند؟ ببینید تا اینجا یک بحثی بود. امام هادی می‌فرمایند خیلی از کسایی که شما الان این‌ها را آدم‌های بدی می‌بینید، می‌توانستند آدم‌های خوبی باشند. دیگران هم نقش دارند در این که این‌ها این‌جوری شدند. اما یک مواردی هم هست، یک مواردی هم هست امام هادی می‌فرمایند واقعاً بعضی‌ها مثل خفاش‌اند. وقتی نور است فرار می‌کنند. یک کسایی هم گاهی هستند که حالا آن‌ها هم دلایلی دارد که اصلاً عمداً حرف حساب را گوش نمی‌کنند. می‌فهمد حرف تو درست است، آگاهانه و آزادانه لجاجت می‌کند. اصلاً فکر نکنید حالا لزوماً هرکس گند زده، تقصیر بقیه بوده؛ تقصیر خانواده‌اش، جامعه‌اش، معلمش. نه، بعضی‌ها هم هستند تقصیر خودشان است، تصمیم گرفتند. بعضی قلب‌هایی که فاسد کردند، این‌ها خودشان فاسد کردند، این‌ها حکمت‌ناپذیرند. بهترین حرف‌ها را بهش می‌گویی، به بهترین روش به او می‌گویی، عمداً نمی‌فهمد! گفت کسی که خواب است می‌شود بیدارش کرد، اما کسی که خودش را به خواب زده نمی‌شود بیدارش کرد. «أَلْحِکْمَةُ لَا تَنْجَعُ فِی ٱلطِّبَاعِ ٱلْفَاسِدَةِ.» بعضی‌ها هستند که خودشان را فاسد کردند؛ یعنی می‌فهمند این کار درست است، این غلط است، اما کار غلط را انجام می‌دهد. یک عده هم این‌جوری هستند، تصمیم‌شان را می‌گیرند. فرمودند شما فکر نکنید این‌ها مشکل نظری دارند، مثلاً سؤالات بی‌جواب دارند. نه، همان مقداری که می‌دانند کار درست و غلط چیست، همان را خلافش عمل می‌کنند! این‌جوری هم نیست که ندانند.

پس از دو طرف است؛ یک، همه کسانی که بد دانسته می‌شوند تماماً تقصیر خودشان ممکن است نباشد، قربانی هم باشند، بعد هم تصمیم‌های غلط خودشان هم می‌گیرند. از آن طرف، بعضی کسایی که تصمیم‌های غلط می‌گیرند، عمداً این کار را می‌کنند. شما فکر می‌کنید هرکس موضع غلطی دارد، این به علت بی‌اطلاعی است؛ یعنی تقصیر پدر مادرش بوده، تقصیر معلم است، تقصیر فلان، تقصیر همه هست الا خودش! می‌فرماید نه، بعضی‌ها هم هستند واقعاً تقصیر کسی نیست جز خودش. این‌جوری نیست که شما فکر کنید آقا این حرف‌ها فایده‌ای ندارد. نه، حرف درست است، یکی دیگر قبول می‌کند، این دارد لجاجت می‌کند. فرمودند خلاصه به ‌زور نمی‌توانید کسی را به بهشت ببرید.

نکته دیگر، امام هادی(ع) فرمودند مردم؛ مردم را در دنیا با اموالشان می‌شناسند، در آخرت با اعمالشان. در جامعه دنبال کار و پول و تولید ثروت باشید اما خداپرستانه، نه پول‌پرستانه. فرمودند شما فکر می‌کنید چون در دنیا هرکی پول دارد همه به احترامش بلند می‌شوند، هرکی فقیر است او را محل نمی‌گذارند. آدم فقیر اما عالم، آگاه، حرف حساب می‌زند، می‌گویند خیلی خب آقا! بس است دیگه، خیلی حرف نزن! برای این که فقیر است. می‌گوید باز تو ور زدی؟ بعد یک سرمایه‌داری می‌آید، آروغ می‌زند. می‌گویند چی فرمودید؟! می‌گوید هیچی، من آروغ زدم، باد گلو. می‌گویند نه، همین هم یک پیامی داشته، یک حکمتی دارد! برای چی؟ برای این که سرمایه‌دار است، برای این که یک مقامی دارد، پولی دارد.

امام هادی(ع) فرمودند بسیاری از شما ملاکتان برای ارزش‌گذاری آدم‌ها میزان سرمایه‌داری‌شان است. در دنیا آدم‌ها را با میزان حساب بانکی‌شان شماها نمره می‌دهید و می‌شناسید. اما بدانید که یک چند سالی اینجا بیشتر نیستید، بعد وارد مراحل بعد می‌شوید؛ آنجا تنها چیزی که به حساب نمی‌آید، آن چیزهایی بود که در دنیا به حساب می‌آمد. اینجا اموالتان، اما وقتی می‌روید اعمالتان؛ اینجا چگونه عمل کردید. این هم امام هادی(ع) می‌فرمایند کفه داوری و ارزش‌گذاری را روی اعمال بگذارید، نه روی اموال.

الان ما وقتی می‌خواهیم بگوییم چه کسی مثلاً چه شأنی دارد؟ اگر بگویند این این‌قدر امکانات و ثروت و قدرت دارد، این به چشم ما می‌آید. اما اگر بگویند یک آدم شریفی است و سبک زندگی‌اش خیلی تمیز است، می‌گوید خب حالا تمیز است که باشد، حالا تمیزی‌اش چیز مهمی نیست، چی دارد؟! ببینید این دو تا منطق است؛ یکی منطقی که امروز به آن منطق سرمایه‌داری، اخلاق سرمایه‌داری می‌گویند. اموالت. نمی‌پرسند از کجا این‌ها را آوردی؟ حق چند نفر را بالا کشیدی؟ بعضی‌ها از بس پول دارند، همین‌طور حلال و حرام، مذهبی و غیرمذهبی، یعنی مذهبی‌نما، مذهبی به معنی همین عزاداری و زیارت و فلان! و الا به این دستورات مذهب نه. این خرملیاردرها اصلاً نمی‌دانند پول‌هایشان را چه ‌جوری خرج کنند. شما می‌دانید ما در همین تهران کاخ‌هایی داریم، اجاره‌شان چند میلیارد است، اجاره‌هایشان میلیاردی است و نمی‌دانند با پول‌هایشان چه ‌کار کنند. همین‌هایی که می‌گویند خدا لعنت‌شان کند یکی از همان‌ها الان اینجا بیاید همه ما به احترامش بلند می‌شویم بفرمایید آقا! بالا بفرمایید! اما یک آدم شریفی که تمام زندگی‌اش جهاد است، هدفش خداست، کارش هم خدمت به خلق است ولی چیزی ندارد. خیلی خب برادر! تقبل الله فلان. برو بی‌زحمت آنجا بنشین، حالا می‌گویم برایت یک چایی هم بیاورند!

امام هادی(ع) می‌فرمایند چرتکه‌هایتان را بشکنید، بیندازید دور. وقتی راجع به انسان‌ها دارید داوری می‌کنید، انسان بودن معیار است، نه سرمایه‌دار بودن. یک انسان شریفِ فقیر هزار بار شرف دارد بر سرمایه‌دارانی کثیف. باور نکنید این‌هایی چند هزار هزاران میلیارد میلیارد دارند، باور نکنید این‌ها از راه مشروع و حلال همه‌اش به دست آمده باشد. یک جایی ارتباطاتی، رانتی، رشوه‌ای، دزدی، با خارج، با داخل، این طرف و آن‌طرف، کلاه‌برداری، حق یک کسی، چند نفر را بالا کشیدن، ضایع کردن، این‌ها تویش است.

می‌دانید از ائمه حدیث داریم که طرف آمده می‌گوید آقا فلانی این‌قدر مثلاً چند هزار سکه دارد، حلال است؟ امام(ع) فرمودند نه، مشروع نیست. گفت آقا! آدم خوبی است، نه دزدی کرده نه هیچی. فرمودند در این شرایط با این اقتصاد به روش مشروع نمی‌شود کسی این‌قدر ثروت داشته باشد. این خیلی جالب است! بعد می‌پرسد یعنی پول حلال مگر حد دارد؟ فرمودند بله. در هر زمانی یک حدی دارد، کمیتش فرق می‌کند اما کیفیت حد است. اگر به کسی بگویند از کجا آوردی، واقعاً بتواند جواب درست بدهد. بعد بگویند چه ‌جوری توزیع کردی، چه ‌جوری مصرف کردی، کجا داری خرج می‌کنی؟ اگر کسی بتواند به این سؤالات صادقانه و درست جواب بدهد، این نمی‌تواند چند هزار میلیارد، هزار میلیارد این‌جوری حرف بزند راجع به مسائل. در حالی که کارگرش، همسایه‌اش، در فامیلش، در شهرش، در کشورش، در یک سرزمین دیگر اسلامی، یک عده‌ای دارند در دنیا از گرسنگی می‌میرند، همین‌جا در کشور خودمان چند میلیون نفر زندگی‌شان به شدت سخت دارد می‌گذرد. بعد یک عده هم این‌جوری. طلبکار هم هستند. و به شما بگویم این مفاسد، فسادهای اخلاقی‌ای که در جامعه است با فسادهای اقتصادی کاملاً مرتبط است. این تبلیغ بی‌حجابی، کشف حجاب، برهنگی، تبلیغ شراب‌خواری، تبلیغ قماربازی، تبلیغ فلان، این‌ها و حتی بعضی اغتشاشاتی که در کشور می‌شود، پشت صحنه این‌ها سرمایه‌داری داخلی، سرمایه‌داری خارجی و بعضی آدم‌هایشان که در حکومت دارند، داشتند. این‌ها این‌جوری‌اند.

همان‌هایی که وسط جنگ بیانیه دادند که آقا با آمریکا درست مذاکره کنید، این شعارها را هی ندهید، مشکلات اقتصادی، چهار پنج‌تایشان در کشور بانک خصوصی دارند. و همان‌هایی که ده پانزده نفر اصلی‌شان که امضا کردند، مدیران اقتصادی همین کشور هم بودند، بعضی‌هایشان هنوز هم هستند. اصلاً طرف رئیس بانک است، دو - سه نفرشان سال‌ها در کشور رئیس بانک مرکزی بودند. رئیس سازمان برنامه ‌و بودجه بوده. وزیر اقتصاد، معاون رئیس‌جمهور، وزیر مسکن که می‌گفت افتخارم این است که یک مسکن هم نساختم! این‌ها طلبکار می‌شوند. یک تیپ‌هایی هستند که این‌ها اول انقلاب گدا بودند، الان میلیاردر هستند. آن وقت عدالت‌خواه بودند، حالا آزادی‌خواه هستند. می‌دانید آدم وقتی گرسنه‌ است عدالت‌خواه است، وقتی سیر می‌شود آزادی‌خواه می‌شود. دیگر عدالت نمی‌خواهد، آزادی می‌خواهم، هر کاری دلم می‌خواهد بکنم. آن وقت این‌ها طلبکار شدند. هم از توبره می‌خورند هم از آخور. در شرایط خاص بحرانی هم آماده‌اند زود آن‌طرف جوب بپرند بگویند ما اصلاً با این‌ها نبودیم.

امام هادی(ع) می‌فرمایند یک دوقطبی هست که به آن توجه کنید، معیار شما اموال است یا اعمال؟ یعنی شخصیت آدم‌ها، اخلاقشان، عقایدشان، سبک زندگی‌شان معیار است یا حساب بانکی‌شان؟ اینجا شماها را به اموالتان می‌شناسند اما از این عالم که می‌روید تمام می‌شود، چند سال دیگر تمام می‌شود، همه شما می‌میرید. به شما که گفتند می‌میرید بله؟ گفتند؟ یک وقت نکند نگفته باشند! همه شما می‌میرید، همه ما می‌میریم. می‌فرماید از یک عالم دارید عبور می‌کنید، بعد ابدیت است. آنجا فقط اعمال ملاک است. اموال هم تازه می‌پرسند با چه اعمالی به دست آوردی این‌ها را؟ ملاک اموال است یا اعمال؟ حتی در حکومت، چه کسانی توی حکومت بیایند؟ ملاک اعمال است یا اموال؟ به چه کسانی رأی بدهیم؟ ملاک اعمال است یا اموال؟ چه کسانی محترم باشند؟ مشاهیر و سلبریتی‌ها، سیاسی، هنری، نمی‌دانم علمی، کیا واقعاً قابل‌احترام هستند؟ آن‌هایی که اموال دارند، پول مفت، هم از بیت‌المال هم از بیرون دارند، یا آن‌هایی که اعمال‌شان، یعنی کارشان کار درستی بوده و هست.

امام هادی(ع) فرمودند «أَلدُّنیَا سُوقٌ.» دنیا یک بازارچه است. وارد یک بازار می‌شوید و از این بازار بیرون می‌روید. همه شما مشغول تجارت هستتید. یک چیزی می‌دهید، یک چیزی می‌ستانید. «رَبِحَ فِیهَا قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُونَ.» یک عده‌ای‌تان در این تجارت و در این معامله‌ها سود می‌کنید. آن‌هایی که تمیز زندگی می‌کنند، تمیز می‌میرند. زیبا زندگی می‌کنند، زیبا می‌میرند. و بقیه‌تان خسارت می‌کنید. دارید ضرر می‌دهید. کلاه سرتان می‌رود. خودتان کلاه سر خودتان می‌گذارید. «أَلدُّنیَا سُوقٌ.» امام هادی(ع) فرمودند اینجا قرارگاه شما نیست. اینجا خانه شما نیست. شما خیال می‌کنید اول خط و آخر خط همین‌جاست. فرمودند این‌طور نیست، دارید از اینجا عبور می‌کنید. شما در یک بازاری هستید، هر روز دارید صبح تا شب چند تا معامله می‌کنید. یک عده‌ای از شما در این معامله‌ها سود می‌کنید؛ یعنی عمرت را داری می‌دهی، انرژی می‌دهی و به جایش واقعاً به شما دارد اضافه می‌شود. دارید رشد می‌کنید. اما اکثرتان دارید این سرمایه، یعنی عمر و زندگی و سلامتی و همه این‌ها را، جوانی، همه این‌ها را دارید می‌دهید، هیچی دست‌تان نیست. مفت دارید می‌دهید. می‌دهید برای یک چیزهایی که همان روز از بین می‌رود، چیزی برایتان نمی‌ماند. انگیزه‌ات انگیزه اینجایی است، نه آنجایی.

یکی دو نکته هم در باب مسئله سیاسی و تاثیرگذاری ایشان من عرض بکنم. ببینید الان برای این که امام هادی(ع) را بشناسیم که ایشان به لحاظ شخصیتی چه تأثیری داشته‌اند، با این که ایشان به آن صورت عمر زیادی نکرد.

شما الآن جریان علوی‌ها را در سوریه، در ترکیه، در عراق، حتی در فلسطین شنیدید؟ ده‌ها میلیون علوی دارید و یک بخشی‌شان هم در اروپا هستند تا در آلبانی، بالکان، قلب اروپا میلیون‌ها میلیون انواع علوی‌ها را دارید. مثلاً ده بیست میلیون علوی در نمی‌دانم ترکیه، چقدر در سوریه، چقدر در فلان، یک جمع عظیمی هستند. این‌ها شیعیانی بودند که در زمان امام هادی(ع) و امام عسکری(ع) تحت فشار شدید حکومت بودند، چون می‌دانید آن سه امام آخر ما رابطه‌شان با مردم کلاً دیگر قطع کرده بودند. یعنی امام جواد(ع) که عملاً از قبل از بلوغ رهبری امت و شیعه را برعهده گرفت و چه زیبا رهبری که کرد که امام جواد(ع) 25 ساله – به سن شماها بوده- شهید شده است. امام هادی(ع) هم این فرمانده‌گی و رهبری را به عهده گرفت و کرد. ایشان شهید شده، امام هادی(ع) در زندان بوده است. این حرمین عسگریین که می‌گویند امام هادی(ع) و امام عسگری(ع) – پدر و فرزند- آن‌جا زندان و بازداشتگاه و خانه‌شان بوده. همان‌جا سال‌ها این‌ها را کنترل کردند و بعد هم آن‌ها را آن‌جا کشتند و شهید کردند. نقل شده که ایشان یک نامه‌ای به حضرت عبدالعظیم(ع) نوشته‌اند یعنی پدربزرگ امام هادی(ع) که ایشان از آن موقعی که نوجوانی بود در ایران و عراق و حجاز مشغول فعالیت‌هایی بود که شما این پیام ما را راجع به سبک زندگی و فعالیت‌هایشان به گوش شیعیان ما برسانید. نامه این است: که سلام ما را به دوستان‌مان در هر منطقه و نقاط دیگری به آن‌ها برسان و به آن‌ها بگو شما فکر نکنید شیطان با سروصدا وسط میدان می‌آید شیطان پاورورچین می‌آید و مراقب باشید که بعضی از کارهایی که علیه همدیگر می‌کنید این آن را می‌کوبد و آن این را می‌کوبد و به همدیگر هی برچسب و اتهام می‌زنید، خودتان بعضی جاها به جان هم افتادید. شیطان همان است. شیطان از زبان بعضی از شماها حرف می‌زند. شیطان با دست شما و قلم شما یک چیزهایی را می‌نویسد. فکر نکنید که شیطان با عربده می‌آید و همه می‌فهمند که این شیطان است! شیطان از طریق آدم‌ها عمل می‌کند. به هیچ وجه وارد این بازی دروغگویی، دروغ گفتن و تهمت زدن نشوید. به اعتماد دیگران خیانت نکنید. به شدت امین و اهل امانتداری باشید. راستگو باشید. سکوت را از شما نگرفته‌اند لازم نیست که هر جایی راجع به هر چیزی شما هرچیزی را بگویید. سکوت کنید چون یک حرف‌هایی را نباید علنی گفت و راجع به مسائل دو و سه و چهار بین خودتان دعوا راه نیندازید. مجادله یعنی بحث و جدل در مورد موضوعات بیخودی همینطور شروع کنید بحث‌های الکی بکنید دعوا راه بیندازید، کینه بورزید و به همدیگر مارک بزنید.

به آن‌ها بگو به دیدن همدیگر بروید، به هم سر بزنید، از هم بپرسید مشکل تو چیست من می‌توانم به تو کمکی بکنم؟ اگر می‌خواهید به ما نزدیک بشوید به همدیگر نزدیک بشوید. اگر می‌خواهید به زیارت من بیایید بین خودتان کسانی که دارند در این مسیر بیش از شما تلاش می‌کنند به زیارت آن‌ها بروید انگار به زیارت ما آمدید. یعنی مسئله، مسئله هدف و خط است. فرمودند مشغول خودزنی نشوید و همدیگر را نزنید و من اعلام می‌کنم و تعهد کردم که ببینم هرکسی بین شما دشمن اصلی را فراموش کرده و توی دعواهای داخلی و خاله‌زنکی و عمومردکی افتاده، بین خودتان دارید بیخودی سر مسائل مختلف اختلاف می‌اندازید و بعضی از یاران ما که دارند آن‌جا فداکاری می‌کنند تلاش می‌کنند این‌ها را عصبانی کنید فشار روی آن‌ها بیاورید و اذیت‌شان بکنید این را بدانید که من از آن تیپ‌ها بیزارم و از خدا خواسته‌ام و می‌خواهم که در دنیا و آخرت ذلیل بشوند. هرکس که به این دعواهای داخلی در برابر دشمن دامن می‌زند و خوبی‌ها بقیه را نمی‌بیند و بدی‌های خودش را هم نمی‌بیند و مسائل اصلی و فرعی را نمی‌فهمد این در دنیا و آخرت زیانکار است و ضرر می‌کند. و بدانید امام هادی(ع) و قبل از آن جناب شاهچراغ(ع)، حضرت معصوم(س) و مهم‌تر از همه امام رضا(ع) و یکی هم این که امام هادی(ع) فرستادند این‌ها نقش اصلی را در گسترش اسلام ناب و گسترش تشیع در ایران دارند. چون بعضی‌ها می‌گویند صفویه آمدند مردم ایران را شیعه کردند نه، حکومت شیعه شد و الا خیلی جاها مردم با آمدن حضرت رضا(ع) خیلی‌ها شیعه شدند و اگر سنی هم بودند و ماندند سنی محبّ اهل بیت(ع) بودند نه دشمن اهل بیت یعنی ناصبی. در واقع یک انقلاب بزرگ اسلامی- شیعی با آمدن این بزرگان به ایران انجام شد. یکی هم کار ایشان بود که از طرف امام هادی(ع) مأمور بود و این مجاهدت‌ها باعث شد که دیدگاه‌ها عوض شد.

خب می‌خواستم چندتا اصل از این بزرگان راجع به مسئله تعلیم و تربیت و سبک زندگی و این مسائل عرض کنم.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته


نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha